![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
قرار بود بیاید .. همان صبحی که منتظرش بودم .. نگفت نمی آید .. ولی نیامد ... هنوز که هنوز است منتظرم ..شاید من کم طاقت شده ام .. اما نه .. آمدنش دیر شده .... . . . خیلی سخت است بهترین تکیه گاهت را در همان صبحی که منتظرش بودی از دست بدهی .. وقتی می بینی اش که لای یک پارچه سفید مقدس راحت خوابیده ... و تو رنگ عسلی چشمش را از لای پلک نیمه بازش ببینی ... . . . شانه هایت را می گیرند که خودت را روی زمین نیندازی ... می گویند صبور باش .. اما نمی دانند که بدون پدر چقدر سخت است ... سه سال است روز پدر که می آید بجز خواندن فاتحه کاری از دستم بر نمی آید ... . . . چقدر سخت است نباشد تا بگویی چقدر دوستش داری ... تا دستان مهربانش را ببوسی و.... . . . خیلی سخت است ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:8 توسط یاسی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 11:44 توسط یاسی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:8 توسط یاسی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:49 توسط یاسی |
|
|
چشمهایت را به من بسپار...
پشت پرده اشک هم مرا بخوان ..دلتنگی ات را هم به من بسپار ... با تو نبودن را نمی خواهم .... انتقام لحظه های تنهایی ات را از خودم می گیرم .تنهایی ات را پنهان نکن ... غم نداشتن داشتنی ها را به دل نگیر .. خودم می شوم خاطرات خوش زندگی ات ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:29 توسط یاسی |
|
|
سلام سال نو همتون مبارک ...
باید ببخشید که دیر اومدم قبل از عید درگیر نمایشگاه سفره هفت سین بودم ... بعد از عید هم که مسافرت و دید و بازدید ...خلاصه که ببخشید ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:16 توسط یاسی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:37 توسط یاسی |
|
|
شب شبیه سماجت تیشه
شب گره خورده در رگ و ریشه شب شبیه سکوت یک فریاد شب...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:22 توسط یاسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 دی 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|